• امروز : شنبه - ۲۳ تیر - ۱۴۰۳
  • برابر با : Saturday - 13 July - 2024
8
یادداشت/ شهدای دانش‌آموز(3)؛

روایت زندگی شهید دانش‌آموزی که لحظه شهادتش را پیش‌بینی کرد

  • کد خبر : 2025
  • ۲۳ مرداد ۱۴۰۲ - ۱۳:۵۳
روایت زندگی شهید دانش‌آموزی که لحظه شهادتش را پیش‌بینی کرد
سپهر فردا/ وقتی خبر شهادت سعید را برای مادر آوردند و مشخص شد در خط مقدم شهید شده با غم سنگینی که از فراغ و دوری پسر داشت اما مادرانه می گوید: "خوشا به سعادتش که به آرزویش رسید".

پایگاه خبری تحلیلی سپهرفردا در قم | هنوز کوچه های بن بست قدیمی شهر، با خانه های حیاط دار بزرگ و با صفایی که پر بود از عطر گل های رازقی و هیاهوی دوران کودکی، از ذهن های کوچک و بزرگ اهالی این خانه پاک نشده؛

هنوز صدای ذکر و دعا خواندن مادر که خسته از کار روزانه، در حرارت گرمای ظهر تابستان، به خنکای سایه درخت بید مجنون وسط حیاط پناه برده و روی تخت چوبی قدیمی که با فرش دستبافت خان جان پوشیده شده به گوش می رسد؛

هنوز چهره‌ی پر از مهر پدر، هنگام ورود به خانه که پاکت‌های کاغذ کاهی میوه را به دست مادر می داد و  مشغول شستن دستان پینه بسته‌ی خود در حوض کوچک آبی فیروزه ای وسط حیاط می شد از خاطره ها پاک نشده.

هنوز هم وقتی از سعید سخن می گوید بعض ریشه دوانده در گلویش، امانش نمی دهد صدایش، دست ها و شانه هایش به لرزه افتاده بودند اما با این حال شروع به سخن می کند و می گوید: سعید علاقه‌ی زیادی به درس و مدرسه داشت و پسرم خوب درس می خواند تا اینکه بهترین دانش‌آموز دبیرستان حافظ قم، حال و هوای جبهه در سرش، حواسش را پرت میدان جنگ و خاکریز و اسلحه می‌کند.

سعید بر نظرش مصمم بود و مدام با ذوق و شوق از عزیمت دوستانش به مناطق عملیاتی سخن می گفت و هنوز این جمله اش در سرم اکو می شود که: “مامان من خیلی دوست دارم به جبهه برم اگر اجازه بدی خیلی خوب می شه” مادر است دیگر؛ دل کندن از پسرش ثمره زندگی اش برایش سخت بود.

اما پدر آن کوه قدرتمندی که تکیه گاه خانواده بود نظر دیگری داشت و می گفت: “وقتی تصمیم گرفته که بره ما نباید مانع او باشیم چرا که می خواهد فرمان امام را اطاعت و اجرا  کند ” و ادامه می دهد”باید پشتیبانش هم باشیم”. همین سخن حمایتی پدر سعید را در تصمیم خود راسخ تر کرد و از معلمش هم نامه ای گرفت با این مضمون که وقتی از جبهه برگشت بتواند به امتحاناتش هم برسد اما این عزیمت بازگشتی نداشت.

برای مادر چنان با آب و تاب و ذوق و شوق از حال و هوای عاشقی جبهه و میدان سخن می گفت که دل مادر را می برد” مامان! نمی دونی جبهه چه خبره! همه بچه هایی که هم سن و سال من هستند هم به خط مقدم می برند! نمی‌دونی وقتی مقابل دشمن قرار می گیرند چقدر شجاع می شوند! مامان دعا کن که من هم به این شجاعت برسم و بتونم با عراقی ها مبارزه کنم! ” اما سعید نمی دانست با دل مادر چه می کند.

وقتی خبر شهادت سعید را برای مادر آوردند و مشخص شد در خط مقدم شهید شده با غم سنگینی که از فراغ و دوری پسر داشت اما مادرانه می گوید: “خوشا به سعادتش که به آرزویش رسید”.

عملیات کربلای یک، وقتی گردان جای خود را با نیروهای تازه نفس جا به جا می کند که سعید هم جزء همان نیروهاست؛ حالا نزدیک غروب و وقت رفتن بود همراه سعید روی تخته سنگی کنار رودخانه نشسته بودیم تا اینکه با شوخی به او گفتم: ” تا من به خانه می‌روم و بر می گردم شهید نشوی “

مردانه گفت: ” من اومدم شهید بشم” حرفش را جدی نگرفتم و بعد از خداحافظی عازم قم شدم و وقتی از شهرستان و از دیدن اقوام برگشتم متوجه حجله‌ای جلوی در ستاد مسجدالنبی شدم و نگاه و لبخند لحظه‌ی آخر و صدق دل و صحت گفتارش لحظه ای از یادم پاک نمی شود.

سرانجام دانش آموز شهید سعید قنبری چنان جذب و شیفته ی جنگ و جهاد در راه حق می شود که در سن ۱۶ سالگی لبیک گوی دعوت حق می شود و با شجاعت به آرزوی دیرین خود رسید.

انتهای پیام/

لینک کوتاه : https://sepehrefarda.ir/?p=2025
  • نویسنده : الهام پناهی فر

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.